48
خنجر عشـق
خنجر عشـق
به خونم عشق اگر خنجر بیالاید
زِ ننگِ رنگ و نیرنگم، بپالاید.
زوال از من فروگیرد چو اکسیری
به یُمنش، طوطی جانم شکر خاید.
گر آید دلستان، برکوی یارانش
به قربانش، هزاران جان و دل پاید.
مهیّـای وصالش کی شود، خامی
وصالش را چو هجران، آتشی باید.
دلم در انتظار رؤیـتِ ماهش
به روی بام جان، پیوسته میآید.
به تیر غمزه گر جان مبتلا گردد
دل اندر بستری از خون، بیاساید.
دل اَر مست آید از طور تجلایش
فضای عشق جانان را بپیماید.
وگر دل پا نهد بر قافِ استغنـا
سرش همچون ملک، برآسمان ساید.
سرم برتاج عشق اَر مفتخر گردد
فلک هم، تخت بختـم را بیاراید.
دلت با عشق، الهی گردد ای« اِلیـار»!
دلِ بیعشق را ، ایمان نیفزاید.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.