44
سایۀ شـب
سایۀ شـب
ملک را هر روز ویران میکند دستی به زور
مینماید خویش را ، در چشم ما مردی غیور.
از بزرگان میستاند کُرسی انصاف را
بر حقیران میسپارد جمله، افسار امور.
ماهیان همّت ما را در این دریای غم
میکشاند با لطیفالحیلتی در زیر تور.
آرزوهای من و بیچارگان ملک را
میبرد در دخمهای تاریک و گودالی نَمور.
چشم طمّاعش در این کشور ، بدو بگشود و پخت
مطبخی از ذلّـت و آشی هم از فسق و فجور.
دامن شیطان گرفت آنکس که از حق، روی تافت.
وانکه او ناخوانده است آیات قرآن و زبور.
سایۀ شب، روی ما پیوسته سنگین میشود
آن چنان سنگین ؛ که گویی تختهسنگی روی مور !
جغد غم در سایۀ شب خویش را پرورده است
ای خدا ، یاری نما تا این بلا گردد بدور.
لطف قیل، قوی پارلاسین داناولدوزو، گلسین سحر
چوخلـو ایللردیر ، قارانلیق ملّتین باغرین اویور.
آه مظلومان شود روزی چو یک آتشفشان
گر شوند آزادگان، آیینـهدارانی صبور.
از قلم ،گر خون چکـد ؛ فریاد اگر مشعل شود
آن زمان گردد ستمگر ، مشتری از بهر گور.
میکَنَد بنیان و گردن میزند در قاب عشق
ظلم را سیلاب خون ؛ تزویر را تیغی زِ نور.
روغنی از عشق را در مجمر فریاد، ریـز
ای دلِ آزاده ! تا گردد جهانی غرق شور.
ملّتی کز ترس جان، فریاد را مدفون کند
کی چشد در وادی آزادگی، شهد حضور.
شعرت ای« اِلیـار»! شد چون مشعلی بر دوستان
خویش را بیگانه کن با مردمانی بس شرور.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.