43
در خیمهگـاه شـب
در خیمهگـاه شـب
ببین که کار مریدان چگونه دَرهم شد
چو شاه و شحنۀ میهن اسیر دِرهم شد.
چو خیمه زد ، شب ذلّـت به نام آزادی
شرارههای ستم بر زمانه پرچم شد.
ورای ابر سیاهی، ستاره مدفون شد
فروغ آتش دلهای مردمان کم شد.
قرین رنگ و ریا شد ، چو شیخ مردمدار
به فکر بوسۀ شیطان و لـذّت دم شد.
نشست زاغ سیـهپــر به شاخۀ عشرت
چو شیخ زاهد ما با رجیم، همدم شد.
دلاوری که زمانی انیس یاران بود
به روی زخم سیاهی، بسان مرهم شد.
از این که میهن ما شد حریم صد رویان
ستون قامت مردان این وطن، خم شد.
چو موج هلهلـۀ مردمان فرو خوابید
هوای میکدۀ جان، غریق ماتم شد.
نشسته بختک ننگی به روی این نامم
از اینکه خانۀ دل هم، کجاوۀ غم شد
نشد نصیب دل آخر ، طواف خوشبختی
چو خون دل، به دل آخر ، به جای زمزم شد.
لجام اسب ستم، گرچـه شاه شب، بگسست
مطیع جور و سیهپوشِ غم نخواهم شد.
هرآن دلی که شکست او حریم این شب را
درون خانۀ عشق او ، همیشه محرم شد.
هر آن که ثروت جان را به راه حق بخشید
عزیز اهل کرامت ؛ کریم حاتم شد.
ز خاک همّـت ما گل درآورد ، امّید
به آب صبری اگر خاک و دانهاش، نم شد.
بخوان تو صبح ازل را دوباره ای« اِلیـار»!
دمی که ذلّـت شیطان، بهکام آدم شد.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.