42
خوان نامـردی
خوان نامـردی
زِ هر خوانی توان رَستن ؛ به غیر از خوان نامردی
دژَم رویی نباشد بدتـر از دژبان نامردی.
فراوان، اسب و شمشیر و فراوان، گردن باریک
جهان از بهر نامردان، بـود میدان نامردی.
اگر جان نشنود هر دم نوایی از محبّت را
نوازد ساز شدّت را ، بر او شیطان نامردی.
اگر در سایۀ جهلش کسی همدست شیطان شد
نهـد برگُردهاش دایم ، همی پالان نامردی.
نشاند بر سرِ خوانی، که در آن بوی خون پیچد
به خوردش میدهد زهری، به نامِ نان نامردی.
به کف نارد کسی، چیزی به غیر از سنگ بدبختی
اگر تا صبح محشر هم، کَنَد او کان نامردی.
زِ باغ عشق اگر بویی نگیرد دامن جان را
شود چون مفلسی جاهل ؛ برد فرمان نامردی.
زِ بدنامی رها گردد ؛ دلش کان صفا گردد
فرو ریزد اگر مردی، به جان ارکان نامردی.
به هوش! ای دل ، که با پَستان، مبندی عهد و پیمانی
اگر هم بسته ای ؛ بشکن کنون پیمان نامردی.
اگر رو برنگردانی بههنگام از رهِ پستی
بگیرد دامنت را تا ابد خسران نامردی.
خدایا در جهان، مردی، همیسوزد به نامردی
بیاور آتش قهری ؛ بزن بر جان نامردی.
تو هم آیین مردی را ، بگستر در جهان « اِلیـار»!
بکِش با عشق در جانت، خطِ بطلان نامردی.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.