راز سخن

41

دست عدالـت

دست عدالـت
شبی که دست عدالت به کار خواهد زد تمام پردۀ شب را کنار خواهد زد. به گاه صبح ظفر چون ستارۀ خورشید به خوشه‌زار سیاهی شرار خواهد زد. به باد صرصر قهری به یاد مظلومان به چشم خصم عدالت، غبار خواهد زد. به انتقام ستم‌دیدگان این عالم سر عناد ستمگر به دار خواهد زد. برای رَستن انسان زِ دام استخفاف دوباره بر دل و خاکش وقار خواهد زد. چو باد شوق رهایی وزیدن آغازد سپند جان من آن دم به نار خواهد زد. به حکم‌رانی عشق اَر امید من صد بود به یُمن گلشن رویش، هزار خواهد زد. درون جامۀ خدمت، چنان علی این دست به دور حـقّ ضعیفان حصار خواهد زد. شکایت اَر ببرد کس به درگـه مولا تمام حرف دلش را به یار خواهد زد. به عشق بلبل هجران کشیده، گل، بی‌شک همیشه دست تردّد به خار خواهد زد. دلم به شوق وصال عروس خوشبختی مدام زخمه به زلف سه‌تار خواهد زد. حذرکن از ستم و از ستمگری « اِلیـار»! وگرنـه آه ضعیفی چو مار خواهد زد. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.