24
سرب اختنـاق
سرب اختنـاق
درگلویم دست تزویر و نفـاق
میفشاند سرب داغ اختنـاق.
درد اگر جان را به فریاد آورد
میخورد فریاد ، برکوه چومـاق.
داد هم، زندانی بیداد شد
تا بَرندش زیر ساطور شِقـاق.
وای بر ملکی که اندر دامنش
شیخ با شیطان بگردد باجنـاق.
میبرد دین و وطن را مدّعی
تا نهد در کام دیو افتـراق.
دیدۀ ما گر شود روشن به عشق
میمکد این مدّعی، چوب سمـاق.
رنگ عشق آیینۀ نیرنگ نیست
کی دهد خورشید و شب دست وفـاق
در دل خون هم دل آزاده را
فکر آزادی برد در اشتیـاق.
من یانـار شمعم ؛ گرَکدیر یانماغیم
تا قارانلیق اولسون اؤلکمدن اوزاق.
کارگاه ظلم را آتش زنم
خشم اگر یابد دمای احتـراق.
عمر ظلم آید به سر ؛ « اِلیـار»! اگر
فرق شب کوبی به مشت اتّفـاق.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.