راز سخن

23

ساغـر خـون

ساغـر خـون
این دل به تجلایی، آماج شبیخـون شد با خنجر سودایی، چون ساغری از خـون شد. از دیدۀ جانم تا، در شهد نگاه افتاد با غمزۀ لیلایی، دیوانه و مجنـون شد. هر جلوه‌ای از دلبر، در منظر چشم آمد دل مست تماشایی، چون بادۀ گلگـون شد. در خرمن آمالش، تا آتش عشق افتاد چون بلبل شیدایی، سرگشته و افسـون شد. زان پس بُـت سیمین‌بـر، در پردۀ هجران رفت دل بادیه پیمایی، اندر پی مکنـون شد. از دیدۀ دل اشکی، جاری زِ غم هجران چون سیلِ پر آوایی، در بستر جیحـون شد. از آتش هجرانش، پیوسته منال ای دل بینی که به ایمانی، این شعله، همایـون شد. غوغای غمی سنگین، سنگ محک عشق است در دامن غوغایی، هر دلشده مفتـون است. هر دل که نـزَد دل را، در لجّـۀ شیدایی در بند تمنّـایی، افتادۀ مغبـون شد. در سیطرۀ عشقش، هر دل که نرفت « اِلیـار»! در چالۀ دنیایی، چون لاشۀ مدفـون شد. .

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.