5
ای غنچـه
ای غنچـه
ای غنچه لبخندی بزن تا عالمی خندان شود
برکش ز رویت پرده را تا درد ما درمان شود.
شکّـر شکن کن در گلستان، بلبلان خسته را
تا بلبل شیدا رهـا از تلخی هجران شود.
بیبوی دامانت جهان با گنبدی چون آسمان
هر بلبلی را هر زمان، بیشبهه چون زندان شود.
از لاک بیمهری درآ، کن گوشۀ چشمی مرا
شهد نگاهت بهر من تا بحر بیپایان شود.
رخساره میافروز و روشن کن شبستان مرا
تا مـه ز شرم روی تو ، درگوشهای پنهان شود.
ویرانه کن اوهـام را ، بشکن سبوی خـام را
تا این دل ویرانهام چون وادی ایمان شود.
با جلوهای آتش فشان، دل را در آن آتش، نشان
خامی بگیر از جام دل ، تا لایق جانان شود.
دامن کشان در بوستان، بذر نشاطی بر فِشان
تا عندلیبان را نظر، مایل بدین بستان شود.
برگی بسان سایبان، ای گل بیاور در میان
کاین سایبانت هر زمان میخانۀ مستان شود.
بزمی بیارای اندر این گلشن چنان صبح « اَلَست»
بر چهرۀ ابلیس تا گَردی ز غم مهمان شود.
سرمست کن « اِلیـار» را تا دل نبندد خـار را
واندر دل طوفان غم، مستغرق عرفان شود.
.
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.