شمارهٔ ۲۲۲
در تو حیرانم که چونم ساختی
در تو حیرانم که چونم ساختی
چار عنصر را بهم پرداختی
وز دل و ز دیده ی ما ای حبیب
خویشتن را دیده و بشناختی
قلب مؤمن گفته عرش من است
آمنی و عرش را بنواختی
خود شراب و شاهد و ساقی شدی
زان چو شمعم در میان بگداختی
کوهیا روزی که قالب ساختند
سگ شدی واسب را می تاختی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره آثار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.