راز سخن

شمارهٔ ۱۸۸

گرچه چون پروانه از شمع وصالت سوختم

گرچه چون پروانه از شمع وصالت سوختم
شمع هم میسوزد از آه دل آتش فشان
ما ز لعل یار دندان طمع برکنده ایم
چون بکام دل نمی یابیم بوسی از گران
باسگان کوی او میباش شبها تا بروز
کوهیا می مال روی زرد خود بر آستان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.