شمارهٔ ۱۸۷
حرف اسرار ازل بر دل خود خوانا چشم
حرف اسرار ازل بر دل خود خوانا چشم
که خموش است مرا هر دو لب گویا چشم
از همه خلق جهان بر در دیری دیدیم
داشت بر عاشق خود او پسر ترسا چشم
شب معراج خداوند محمد راگفت
منکر هر طرف و دور مدار از ما چشم
دیده عقل بدیدار خدا چون نرسد
باز کردیم بعین و صفت و اسما چشم
چشم او با دل کوهی بسر صدق بگفت
نگشائی بجز از دیده ما هرجا چشم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.