راز سخن

شمارهٔ ۹۳۰

با تو در دل نبایدم رخ ماه

با تو در دل نبایدم رخ ماه
رخ نیارد شدن به خانه ماه
درشمایل و قد تو لطف خداست
هست لطف خدا به تو همراه
بینمت دایم و چنان دانم
که نکردم هنوز نیم نگاه
گر گناهست در رخ تو نظر
باد چشم پر آب غرق گناه
غرق دریای آتش و آب است
جان عاشق میان گریه و آه
او نخواهد برآمد از سر خاک
دردمند ترا به جای گیاه
طیب زلفت بخویش برد کمال
چون که با خاک رفت طاب ثراه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.