راز سخن

شمارهٔ ۹۲۹

به ابروان تو زاهد چو چشم وا کرده

به ابروان تو زاهد چو چشم وا کرده
را به گوشه محراب ها دعا کرده
خدنگ ناوک غم عضو عضو ما چندان
که باز کرد: به هم نیغ او جدا کرده
بردن دل و دین خال را نشان داده
بغارت سر و جان زلف را رها کرده
بترک جور و جفا وعدهها که داده مرا
وفا نکره و گره کرده هم جفا کرده
رقیب قطع رحم کرد با سگ کویش
مرا بخویش بر آن در چو آشنا کرده
نگاه دارم تا شب برای بوسیدن
بروز وصل بتان دست مرحبا کرده
خیال قد لطیفت چو دیده سرو در آب
چه میل ها که به آن قد دلربا کرده
بهار بیگل رویش چو ابر تیره کمال
بر آمده به گلستان و گریه ها کرده

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.