راز سخن

شمارهٔ ۳۴۷

به مجلسی که ز روی تو پرده برگیرند

به مجلسی که ز روی تو پرده برگیرند
چراغ و شمع برافروختن ز سر گیرند
چو در محاوره آنی به منطق شیرین
لب و دهان تو صد نکته بر شکر گیرند
ز خاک راه تو گو روی ما غبار بگیر
که اهل عشق چنین خاک را به زر گیرند
به دوستی که اگر پای بر دو دیده نهی
هنوزت اهل دل از دیده دوستتر گیرند
دل ار مقابل آن ابروان نهد مه نو
گناه او همه بر چشم کج نظر گیرند
از باده در سر رندان جنون شود مستی
به یاد روی نوار ساغری دگر گیرند
بر آستان نو جانها ز سوز و آه کمال
اگر نه آب زند گریه جمله در گیرند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.