راز سخن

آبادی

پای درختِ پیرِ صنوبر، کنارِ رود

پای درختِ پیرِ صنوبر، کنارِ رود
گپ می زدیم زِ آنچه که بر ما گذشته بود
از آفت و هجوم ملخ ها به کشت زار.
پیری که چوب دستیِ خود را به دست داشت
می گفت: « هوم!
من هیچ گاه این همه غمگین نبوده ام».
آهی کشید از دل و آنگه ادامه داد:
«اینجا
تنها کسی که - ای پسرم!- هیچ وقت
بی کار نیست
- آنک
سرگرم کار - گورکن پیر دهکده است».
تنگ غروب بود.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.