راز سخن

دعای نیازمندان

ما را به دیده خواب نمی آید.

ما را به دیده خواب نمی آید.
در پای یک حصار
در زیر سر
ما گیوه های پارهٔ خود را گذاشتیم.
ما نان نخورده ایم
اما به جای نان
امشب چقدر خونِ جگر، باز خورده ایم.
هر چیز داشتیم
از ما گرفته ای.
باشد
اما
ای روزگار...! کینهٔ ما را ز ما مگیر.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.