بازی تقدیر
در دست یک نفر به یک آیین ز یک خمیر
در دست یک نفر به یک آیین ز یک خمیر
شد ساخته دو شمع شبافروز یکسره
وین هر دو را لطیفهٔ تقدیر بر فروخت
در یک دقیقه از دو نظر بر دو منظره
آن ریخت اشک شوق بر آیینه عروس
وین ریخت اشک حسرت بر سنگ مقبره
آن سوخت در عروسی،وین سوخت در عزا
تا چیست سرّ بازی این چرخ مسخره
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.