راز سخن

باد می گردد

باد می گردد و در باز و چراغ ست خموش

باد می گردد و در باز و چراغ ست خموش
خانه ها یک سره خالی شده در دهکده اند.
بیمناک ست به ره بار به دوشی که به پل
راه خود می سپرد.
پای تا سر شکم مان تا شبشان
شاد و آسان گذرد.
بگسلیده ست در اندوده دود
پایه دیواری.
از هر آن چیز که بگسیخته است
نالش مجروحی
یا جزع های تن بیماری.
و آنکه بر پل گذرش بود مشکل ها
هر زمان می نگرد.
پای تا سر شکم مان تا شبشان
شاد و آسان گذرد.
باد می گردد و در باز و چراغ ست خموش
خانه ها یک سره خالی شده در دهکده اند.
رهسپاری که به پل داشت گذر می ایستد
زنی از چشم سر شک
مردی از روی جبین خون جبین می سترد.
پای تا سر شکم مان تا شبشان
شاد و آسان گذرد.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.