شمارهٔ ۱۴۳
بر آن سری که بگیری ز لعل او کامی
بر آن سری که بگیری ز لعل او کامی
شراب نوش که در عین پختگی خامی
به راه بادیه شرط است سر قدم کردن
اگر به کعبهٔ گوش به بندی احرامی
نسیم صبح خدا را تو محرم رازی
ببر ز ما به سر کوی دوست پیغامی
که آخر ای بت نامهربان من چه شود
که خواجهای برد از بنده بر زبان نامی
به خاک پای تو تا جان کنم نثار ای دوست
به سوی پرستش رنجور غم بنه گامی
میان حلقۀ زلفی فتاده دل که از او
پدید نیست نه آغازی و نه انجامی
رهت به صومعه ندهند زاهدان نیر
قدیم به دیر مغان نه که رند بدنامی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.