راز سخن

شمارهٔ ۱۴۲

شبی پرسیدم از خلوت نشینی

شبی پرسیدم از خلوت نشینی
حریفی نکته سنج و خرده بینی
ز استغنای عشق و کبر مستی
بکونین بر فشانده آستینی
که احمد گر بود سرّ احد چیست
ز میمش در میان فرق مبینی
قدح لبریز کرد از بادۀ ناب
ز خویشم برد با یک ساتکینی
در آنمستی بگوشم هاتف غیب
ز خواجه خواند شعر دل نشینی
که ای صوفی شراب انگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.