شمارهٔ ۱۰۴
گر مساعد شود آن طرۀ عنبر شکنم
گر مساعد شود آن طرۀ عنبر شکنم
چندگاهی ز جنون رخت بصحرا فکنم
باش یکدم که کنم پیرهن شوق قبا
ایکمانکش که زنی ناوک مژگان بتنم
خار راهیست که اندر طلبت رفته بپا
هر سو موی که سر داده برون از بدنم
ز تماشای منگر حسد آید بجمال
پرده بردار که من بی خبر از خویشتنم
شعلۀ عشق در آویخت بفانوس خیال
خنک آنروزکه سر بر کند از پیرهنم
منکه تا دوش هم آغوش تو بودم شب و روز
گرم امروز به بینی نشناسی که منم
چون ننالم که بزنجیر سر زلف توام
روز شد شام و بیاد آمده عهد وطنم
تا خیال توام از دیده بجائی نرود
همه شب تا بسحرگه مژه بر هم نزنم
لب او بر لب بیگانه و من درغم او
شهرۀ شهری و شیرین بخیالی دهنم
شور شیرین دهنان کوه گران بگذارد
نیرّا خیره ز سنگین دلی کوهکنم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.