راز سخن

شمارهٔ ۱۰۳

با تو نخواهم رخ حور ای صنم

با تو نخواهم رخ حور ای صنم
عقل نبازم ز قصور ای صنم
دوری تو دوزخ و وصلت بهشت
عشق تو غوغای نشور ای صنم
شرم مدار از من و غایب مشو
با تو مرا نیست حضور ای صنم
پنجۀ زور آور تقوی شکست
مستی چشمت ز فتور ای صنم
موی تو ندهم بدو عالم هنوز
اینقدرم هست شعور ای صنم
شیوۀ رفتار تو آخر مرا
خواهد کشتن بمرور ای صنم
پای که پای تو نیارد بسنگ
اینمه مستی و غرور ای صنم
صورت سنگ است بدیوار دل
نقش تو تا نفخۀ صور ای صنم
از تو تمنای صبوری ز چشم
قصۀ اشک آمد و کور ای صنم
گر ندهی بوسه مده جنگ نیست
کس که ندارد بتو زور ای صنم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.