راز سخن

شمارهٔ ۷۸

کسیکه عشق تو بر نقد دل شدش صراف

کسیکه عشق تو بر نقد دل شدش صراف
چو زرخالص از هر غشی نماید صاف
اگر تو طالب اکسیر عافیت هستی
مسوز سیم و زر عمر ز آتش اخلاف
نهی بکوره اسراف نقد و نسیه بچند
خدای دوست نمیدارد اینقدر اسراف
ترا ببوته چه حاجت ز کردن زیبق
بملح ساجی و گوگرد سرخ فرش و لحاف
به تند و شورقناعت بکش تو زیبق نفس
که کیمیای تو اینست و نیست این بگزاف
نظر ز سیم و زر قلب ناکسان دربند
بدار ضرب محبت چونور شو صراف

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.