راز سخن

شمارهٔ ۳۰۰

رها ای شهسوار از کف عنان بارگی کردی

رها ای شهسوار از کف عنان بارگی کردی
فرامش از سگ دنباله دو یکبارگی کردی
تو آن شاهی که غافل از من افتاده بگذشتی
من آن مورم که او را پایمال بارگی کردی
ز بیم دادخواه از دور باش چشم مردم‌کش
سر ره را تهی از مردم نظارگی کردی
به بالینم کشیدی آه سردی ای طبیب از دل
که صد غمخواره را آزرده از غمخوارگی کردی
گرفتارم به دردی ساختی کاندر علاج آن
چو من صد چاره‌گر را خسته از بیچارگی کردی
مگر حال درون چاک چاکم را ندانستی
تو ای ناصح که منعم از گریبان‌پارگی کردی
ترا میلی چنان در کوی جانان دل به جان آمد
که از بیچارگی اندیشه آوارگی کردی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.