راز سخن

شمارهٔ ۳۲

چنان ز آتش دل سینه مشتعل کردم

چنان ز آتش دل سینه مشتعل کردم
که جان آتش سوزنده را خجل کردم
بیا که بی تو دعایم به آسمان نرسد
ز بسکه راه فلک ز آب دیده گل کردم
مکن تأمل و در خانه دل آتش زن
به چند ارزد ویرانه جا بهل کردم
چنان ز درد دل امشب به دوست نالیدم
که درد را ز دل خویش منفعل کردم
هزار خرمن آتش فکندم اندر دل
بیا ببین که چه با روزگار دل کردم
دلی که مایه دکان عیش بود اشراق
منش نثار یکی شوخ دل گسل کردم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.