راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۷۶

دل من چون صدف باشد‌، خیال دوست دُر باشد

دل من چون صدف باشد‌، خیال دوست دُر باشد
کنون من هم نمی‌گنجم‌، کز او این خانه پر باشد
ز شیرینی‌ِ حدیثش‌ شب‌، شکافیده‌ست جان را لب
عجب دارم که می‌گوید‌؟ حدیث حق مر باشد
غذاها از برون آید‌، غذای عاشق از باطن
برآرد از خود و خاید‌، که عاق چون شتر باشد
سبک‌رو همچو پریان شو‌، ز جسم خویش عریان شو
مسلّم نیست عریانی‌، مر آن کس را که عُر باشد
صلاح الدین به صید آمد همه شیران بود صیدش
غلام او کسی باشد‌، که از دو کون حر باشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.