راز سخن

گزیدهٔ اشعار

باز گشت

تو ای گمکرده راه زندگانینداده فرق، پیری از جوانی
« تو پنداری جهانی غیر از این نیست ؟»« زمین و آسمانی غیر از این نیست ؟»
« چنان کرمی که در سیبی نهان است »« زمین و آسمان او همانست »
گمان داری جهان هست و خدا نیست ؟در این کشتی اثر از ناخدا نیست
رهت روشن، ولی چشم تو تاریکتو در بیراهه، اما راه، نزدیک
من و تو، قطره دریای جودیممن و تو، رهرو شط وجودیم .
رسیم آنجا که در آغاز بودیم .به نعمت بر سریر ناز بودیم
ز دریا روزگاری ابر برخاستمن ابرش گویم اما عین دریاست .
شتابان شد بهر سو چون سوارانبهر جا قطره قطره ریخت باران
ولی این قطره ها چون درهم آمیختاز این پیوستگی رودی بر انگیخت
من و تو قطره ای در چنگ رودیمگهی بالا و گاهی در فرودیم
گهی بینی که ره بر رود، تنگستبهر گامش بسی خارا و سنگ است .
ولی این رنج ره، پایان پذیر استتو را دستی توانا، دستگیر است .
بدنبال سفرها منزلی هستزراعت های ما را حاصلی هست
تو پنداری همین صحرا و دشتست ؟و این رود دمان بی سر گذشتست ؟
تو بینی رود را بر لب فغانهاستندانی کاین فغان از هجر دریاست .
چو بر دریا رسد آرام گیردچو عاشق کز نگارش کام گیرد
اگر در رنج و گر در پیچ و تابیمدوباره سوی دریا میشتابیم .

« آبان ۱۳۴۹ »

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.