راز سخن

شمارۀ ۸

شب میان پرده های گاه و بیگاه لبخند ورق خورد

شب میان پرده های گاه و بیگاه لبخند ورق خورد
نور در کجاوه ای خسته از کنار صدا عبور کرد
حافظه
تکیده
پشت شیشه ها قطره قطره قطره پیر شد
دریا هزار خط و یک نقطه بود
صورتها سطر های ناتمام ند
و مداد های رنگارنگ کوتاه و بلند
کنار ریلهای سپید هوا منتظرند
جملاتی بریده بریده که در هیچ بن بستی به انتها نمیرسند
اتاق یعنی انزوای ذهن
در تار و پود اشکالی که از خطوط خود گریزانند
به تکه ای از آسمان در حاشیه ی ناودان دست می‌کشم
همیشه کسی با چتر و بارانی از کنار نیمکتها می‌گذرد
انعکاسی که در انحنای شاخه ها با فضا تنها می ماند
اوقات
با ساعات مرگ برگ مدارا ندارند
پله های نگاه هیچگاه به آفاق پنجره ها نمی رسند
و در غیاب من
تکرار عکس تنی با کلاه و پیراهن که پشت سپیدار ها دور می‌شود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.