راز سخن

شمارۀ ۵

خواهرانم را به باغ عدن یافتم

خواهرانم را به باغ عدن یافتم
انگشت در انگشت هم
با گیسوان پیچیده درهم
چه می‌گفتند با آن دیدگان باکره به هم؟
مریم ایستاده است
و مادر با دامنی تمشک سویم می آید
از پی لبخندش زنجبیل است که فرو میریزد
عطر خون از دامنش بر می خیزد
همه می‌گویند:
ما هم که بمانیم تو تنهایی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.