راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

طلوع عید

فردا که مهر با رخ تابان و آذری آهسته سر زند ز گریبان خاوری
زی بحر آسمان شود از ساحل افق زرّینه‌کشتی فلک اندر شناوری
عید آید و سرور بجوشد به سینه‌ها دل‌ها شود ز غصه و رنج و الم بری
گردد فراخ ساحت جولان آرزوباز ایستد ز کج‌روشی چرخ چمبری
آید به بزم عیش جوانان پاکدلدلدار شیشه‌پیکر و مهروی چون پری
سیمین‌بران شوخ گهر دانه‌های دلاز یکدگر برند به آیین دلبری
باشد چو مار مست بر شاخ نسترنگیسوی تاب‌خورده به بازوی مرمری
عاشق به نام عید ببوسد لب نگارهر آفتاب حُسن کند ذره‌پروری
لیکن طلوع عید من آن‌صبح آرزوکاین‌سان غمم فزوده، به تلقین مفتری
باری به عیدگاه محبت ز روی لطف آیا کند به حال من خسته داوری؟

کابل، عید قربان ١۳۳٥

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.