راز سخن

محمدحسن بارق شفیعی

پیر ریاکار

باز یاران خرابات چه کردند که دوشخم و خمخانه به هم خورد و بَرانگیخت خروش
محرمان حرم دل همه آواره شدندشب‌نشینان خرابات مغان خانه به‌دوش
وای! این‌پیر خرابات هم از اهل ریاستزهر در شیشه دهد جای می، این‌باده‌فروش
دیدمش دوش ز میخانه به مسجد بشتافتدل صنم‌خانهٔ اهریمن و سجاده به‌دوش
وای بر مست سرانداز که باور می‌کردرقص افرشته از این‌دیو، به آهنگ سروش
قاضی و محتسب و شحنه به هم ساخته‌اندکه کشانند ورا تا برِ داروغه به دوش
ما به یک‌جرعهٔ ناخورده سزاوار جزاپیر ما، صاحب این‌میکده در نوشانوش
ای رفیقان من، ای اهل خرابات مغان!هان مباشید از این‌سانحه بی‌طاقت‌و‌توش
این‌خرابات شود باز به معموره بدلباز مستانِ سرانداز بر آرند خروش
قاضی و محتسب و شحنه گریزند ز شهررود این‌پیر ریاکار خرف گشته ز هوش
آن‌زمان ما و شما و می و میخانه و بزمپای‌کوبیّ و سرافشانی و آهنگ سروش

کابل، مکروریان ١٣ مهر ۱٣۵۵

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.