راز سخن

شمارهٔ ۳۷۷

ناز تو رخنه در جگر شیر می‌کند

ناز تو رخنه در جگر شیر می‌کند
آیینه را نگاه تو شمشیر می‌کند
عکس تو زنگ از دل آیینه می‌برد
ویرانه را خیال تو تعمیر می‌کند
بیم خجالت تو به بزم آه سرد را
در سینه همچو گریه گلوگیر می‌کند
اقبال غمزة تو به تأیید هر نگاه
ملک دلی برای تو تسخیر می‌کند
فیّاض وصل او به قیامت فتاد حیف
این وعده آرزوی مرا پیر می‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.