راز سخن

شمارهٔ ۳۶۱

گر آتش تو چو شمع استخوانم آب کند

گر آتش تو چو شمع استخوانم آب کند
عجب که رشتة عمر مرا به تاب کند
همیشه جوهر تیغ تو همچو مرغابی
برای صید دلم دانه‌ای در آب کند
به حیله چشم تو خود را به خواب می‌دارد
بدین فسانه مگر صید را به خواب کند
فلک به نسخة تقدیر سال‌ها گردید
که بهر من همه روز بد انتخاب کند
به دور خود رخِ آن مه ز مشک تر فیّاض
خطی کشیده که تسخیر آفتاب کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.