راز سخن

شمارهٔ ۲۳۲

مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخ

مکن دراز به زیر سپهر پا گستاخ
که کرده‌اند برای کسی بلند این کاخ
عجب که کام خود از آسمان توانی دید
که کوته است ترا دست و میوه بر سر شاخ
اثر ندارد هر چند گوش گردون را
به دست ناله دریدیم پرده‌های صماخ
سرایتی به دل نازک تو نتواند
اگر چه گریة من سنگ می‌کند سوراخ
گلوی شیشة قسمت چو تنگ شد فیّاض
چه نفع دارد اگر دامن خم است فراخ

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.