شمارهٔ ۳۱۳
گهی که در غم آن گلعذار میگریم
گهی که در غم آن گلعذار میگریم
به صورت ناله چو ابر بهار میگریم
ز چرخ میگذرد هایهای گریه من
شبی که بیمَهِ خود زار زار میگریم
چه سود منع من ای همنشین چو میدانی
که بیقرارم و بیاختیار میگریم
مراست گریه ز بسیاری جفای رقیب
مگو که از کمی لطف یار میگریم
چو عاقلی ز من ای آفتاب حسن چه سود
ازین که شب همهشب شمعوار میگریم
چو شمع گریه من نیست بهر روز وصال
ز جانگدازی شبهای تار میگریم
ز روزگار فضولی شکایتی دارم
عجب مدار که از روزگار میگریم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.