راز سخن

شمارهٔ ۱۴۷

دیده را گم داشتم عمری و اکنون یافتم

دیده را گم داشتم عمری و اکنون یافتم
گر نیامد نکهت پیراهنی چون یافتم
از غرور عافیت می‌کردمش از گل سراغ
عاقبت اندر میان دجله خون یافتم
تشنگی می‌داشتم بستند دریا و سراب
آخرالامر این گهر در جیب جیحون یافتم
ناله دیرآشنای گوش لیلایم از آن
خویش را گم کردم و در جان مجنون یافتم
دل نماندم تا غم دل جلوه‌گر شد بی‌نقاب
قطره‌ای گم کردم و صد بحر افزون یافتم
سجده‌ای بر هر در افشاندیم اما عاقبت
کعبه را از تنگنای کعبه بیرون یافتم
قصه درد فصیحی می‌زدم امشب رقم
لفظ را گم گشته در خوناب مضمون یافتم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.