راز سخن

شمارهٔ ۱۰۵

میْ‌پرستانی که از دور فلک آزرده‌اند

میْ‌پرستانی که از دور فلک آزرده‌اند
همچو خم از ساغر دل دورها خون خورده‌اند
نیست حق زندگی آن قوم را کز بی‌حسی
مردگان زنده بلکه زندگان مرده‌اند
در بر بیگانه و خویشند دایم سرفراز
بهر حق خویش آن قومی که پا بفشرده‌اند
فارسان فارس را پای فرس گر لنگ نیست
اهل عالم از چه زیشان گوی سبقت برده‌اند
دوده سیروس را یارب چه آمد کاینچنین
بی‌دل و بی‌خون و سست و جامد و افسرده‌اند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.