راز سخن

سوگواری مردی که بی‌قرار و پند بیدلی به او

ابلهی را میوهٔ دل مرده بود

ابلهی را میوهٔ دل مرده بود
صبر و آرام و قرارش برده بود
از پس تابوت می‌شد سوگوار
بی‌قراری، وانگهی می‌گفت زار
کای جهان نادیدهٔ من چون شدی
هیچ نادیده جهان بیرون شدی
بی‌دلی چون آن شنید و کار دید
گفت صد باره جهان انگار دید
گر جهان با خویش خواهی برد تو
هم جهان نادیده خواهی مرد تو
تا که تو نظارهٔ عالم کنی
عمر شد کی درد را مرهم کنی
تا نپردازی تو از نفس خسیس
در نجاست گم شد این جان نفیس

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.