راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۶۷

امشب که به سر شراب داری

امشب که به سر شراب داری
مشکن دل ما که تاب داری
تقصیر نکرده در هلاکم
با غمزه چرا عتاب داری
آشوب قیامتش غباریست
این فتنه که در رکاب داری
در دعوی فتنه گاه مستی
صد عربده با شراب داری
گر لذت ناوک تو این است
وز خون ملک ثواب داری
داری به دلم نگاه گرمی
گویا هوس کباب داری
در سینهٔ گرم هر که بینم
آتشکدهٔ خراب داری
عرفی دل خود به باد دادی
گر غم طلبد، جواب داری؟

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.