راز سخن

غزل شمارهٔ ۵۶۶

صنم گفتم دلا جان تازه کردی

صنم گفتم دلا جان تازه کردی
مبارک باد، ایمان تازه کردی
به کاوش تیز کردی ناخن ناز
دلم را جوش افغان تازه کردی
نه کشتی و نه نوح، ای گریهٔ شوق
چه بی هنگامه توفان تازه کردی
پریشانی ما گفتی به زلفت
خم زلف پریشان تازه کردی
مرا کشتی وکردی عالمی شاد
جهان را عید قربان تازه کردی
مچین زین بیش بر خوان نعمت لطف
که شرم روی مهمان تازه کردی
تو را گر برگ دین داریست، عرفی
غلط کردی که ایمان تازه کردی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.