راز سخن

غزل شمارهٔ ۷۸

حال خود بس تباه می‌بینم

حال خود بس تباه می‌بینم
نامهٔ دل سیاه می‌بینم
یوسف روح را ز شومی نفس
مانده در قعر چاه می‌بینم
خط طومار عمر می‌خوانم
همه واحسرتاه می‌بینم
در دل بی‌قرار می‌نگرم
ناله و سوز و آه می‌بینم
ره دراز است و دور من خود را
همه بی‌زاد راه می‌بینم
پایمردی که دست او گیرد
محض لطف اله می‌بینم
عذر خواه عبید بی‌چاره
کرم پادشاه می‌بینم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.