راز سخن

غزل شمارهٔ ۷۷

گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم

گوئی آن یار که هر دو ز غمش خسته‌تریم
با خبر نیست که ما در غم او بی‌خبریم
از خیال سر زلفش سر ما پرسوداست
این خیالست که ما از سر او درگذریم
با قد و زلف درازش نظری می‌بازیم
تا نگویند که ما مردم کوته نظریم
دل فکنده است در این آتش سودا ما را
وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم
عشق رنجیست که تدبیر نمیدانیمش
وصل گنجیست که ما ره به سرش می‌نبریم
جان ما وعدهٔ وصلست نه این روح مجاز
تو مپندار که ما زنده بدین مختصریم
آه و فریاد که از دست بشد کار عبید
یار آن نیست که گوید غم کارش بخوریم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.