راز سخن

شمارهٔ ۵۰۲

شب از رنج خمار آزرده بودم

شب از رنج خمار آزرده بودم
نمی خوردم پیاله، مرده بودم!
به ذوق آنکه پاشم بر قبایت
گل مهتاب را افشرده بودم
نشد میلم به آهنگ کمانچه
ز بس تیر تغافل خورده بودم
نسیم آهم از سر وا نمی شد
چو گیسوی تو بر هم خورده بودم
سرانگشتم چرا می سوخت چون شمع؟
اگر داغ ترا نشمرده بودم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.