راز سخن

شمارهٔ ۵۳

از خشم و کین نگاه تو کارم بجان رسد

از خشم و کین نگاه تو کارم بجان رسد
گرنه تلافیی زنگاه نهان رسد
کم کن جفا که پیش تو حرف شکایتم
ترسم که رفته رفته زدل بر زبان رسد
در قتل ما که حسریتان شهادتیم
تأخیری می کنید مبادا امان رسد
کامی ندیده ایم از آن کو، روامباد
با دامن تهی کسی از گلستان رسد
لطفی، که هیچ کم ز تو ای چشمه حیات
ناید ز قطره ای که بلب تشنگان رسد
منشین زره طبیب که باید بکوی عشق
ما را سر نیاز بر آن آستان رسد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.