راز سخن

شمارهٔ ۵۲

دو هفته شد که زمن یار سرگران دارد

دو هفته شد که زمن یار سرگران دارد
بطاقتی که ندارم مگر گمان دارد
نگاه گرم برویت که می تواند کرد
چنین که روی ترا شرم در میان دارد
گر از بهشت برین دور داردم غم نیست
مباد دورم از آن خاک آستان دارد
بیا بشکور ما ای که عافیت خواهی
دیار ما نه زمین و نه آسمان دارد
بحیرتم که ز وادی گذشت یار و طبیب
هنوز چشم بدنبال کاروان دارد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.