شعر شمارۀ ۴۱
بیرون از گود
بیرون از گود
تمام دستهای شهر
سنگین میشوند بر گلوی من
و رهگذران مرا نزدیکتر از من
تجربه میکنند
زیر پاهای له؛
ناچارم از اینهمه تلخی
که مرا
پیوند میزند به قرهقروت چشمهای وحشی
خیابانهای پایانی
چیزی برای گفتن ندارم
تنها قصهای هستم در میدان شهر...
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.