راز سخن

شعر شمارۀ ۳۹

قرار بود پنجره‌ها

قرار بود پنجره‌ها
با نسیم تو باز شوند
کبود شدم
باران گرفت
هیچ ‌پنجره‌ای / هیچ نسیمی
طوفان
طوفان
طوفان
پنجره شکست
و طرح آخرین بغض ما را
رسم کرد وداع...
...
خداحافظ نگو
باز هم به دیدارت
نه
شاید
نه
همهٔ گفتنی‌ها را گفتیم؟
هنوز لحظهٔ آخر عاشقانه گریستن را
به خاطره‌ام سنجاق کرده‌ام
روزی پنج‌‌بار می‌نویسم:
عشق...
کبود می‌شوم
طوفان می‌شود.
...
بیا به دیدارم...

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.