راز سخن

شعر شمارۀ ۲۳

دیشب از چشم خدا افتادم

دیشب از چشم خدا افتادم
روی سنگفرش خیابانی
که منتهی می‌شود
به میدان فواره‌های رقاص؛
پنج قدم پایین‌تر از کافه‌تریایی
که چشم‌های تو را
میهمان دارد
در فنجان‌های قهوهٔ تُرک...
تَرک‌زده، تلخ!
دیشب،
عطر نزده،
افتادم در قاب خاطراتت!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.