شعر شمارۀ ۲۲
بیگمان تابستان که بیاید
بیگمان تابستان که بیاید
و هزار فوارهٔ خورشید
در چشمهای شهر
آغاز شود؛
من سوار بر اتوبوس دربهدری
از خیابانهای تبدار
با خاطرهٔ زندگی میگذرم.
هزار سال پیر میشوم
با هزار فواره
و صدهزار آستین
که اشک پاک میکنند...!
سه روز،
هفت روز،
چهل روز،
سال...
تمام که شد
تو میمانی و یک خاطرهٔ دور...
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.