راز سخن

تردید

رسیده ام به تلاطم به غربت تردید!

رسیده ام به تلاطم به غربت تردید!
نشسته روی دل من جراحت تردید
لباس وحشت و اندوه دوختم آری
میان ماندن و رفتن به قامت تردید
وخواب های سیاهی که گنگ و نا مفهوم
چکیده در من و این است عادت تردید
مرا به سمت شکستن روانه می سازد
همین بهانه ی آخر «نهایت تردید»!!

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.